سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
سکه دولت عشق

همه جا هستند. اتوبوس، مترو، خیابان. طوری می آیند خودشان را می چسبانند و التماس می کنند یک فال ازشان بخری که احساس می کنی یک تکه از خودت هستند و نمی توانی بدون خریدن فال خودت را خلاص کنی ؛ اما کافی است که یک لحظه بایستی تا ببینی پول خردی داری که «دیناری بدهی و خود را وارهانی»آنوقت یادشان می افتد که گرسنه هم هستند ؛ یعنی که قضیه با پول فال حل نمی شود آنوقت اگر ببینند قانع شده ای که پول ناهارشان را هم بدهی یقه ات را می چسبند که کفشم هم پاره شده، شلوار هم ندارم، مستاجر هم هستیم، آبمان قطع شده و....و...و...
خیلی باید شانس بیاوری که پول زیادی همراهت نباشد و شانس بیشتری باید داشته باشی که کارت پول را هم در خانه جا گذاشته باشی وگرنه ممکن است با دیدن کیف خالی بگویند اینجا عابر بانک هست از کارتت بگیر!
یعنی اینها واقعند فقیرند، یا این که دستهایی پشت پرده هست که اینها را تعلیم می دهد برای گدایی؟اگر اینطور نیست چرا همه مثل همند چرا شگرد همه شان یکجور است؟ چرا هیچکدام نشانی خانه شان را نمی دهند چرا دوست ندارند برایشان خوراکی یا چیز دیگری بخری و فقط پول می خواهند؟ گر چه این اطفال مقصر نیستند اما معلوم نیست ما با کمک به آنها گردن چه کسانی را کلفت تر می کنیم.



  • کلمات کلیدی : گدا، فال، پول
  • نوشته شده در  پنج شنبه 94/8/7ساعت  10:0 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    باید ازهم جدا شویم. چاره ای نیست. چشم های سیاهش را هنوز هم دوست دارم، ولی زیبایی که برای آدم نان و آب نمی شود. توی زندگی خیلی چیزهای مهم تر هم هست که اولش به چشم نمی آید. حالا من تصمیمم را گرفته ام و می دانم برای هیچکس هم مهم نیست. تنها راه حل مشکل من جدایی است. گاهی پول از همه چیز مهمتر می شود. پای بی پولی که وسط می آید خیلی چیزها تغییر می کند. دیگر خسته شده ام. باید کار را یکسره کرد. هر شب می نشینم به چشم های سیاهش نگاه می کنم و می گویم، اگر این پول لعنتی جور می شد، مجبور به این جدایی نبودم و بلندتر می گویم، مرد هم مردهای قدیم. می دانم فایده ای ندارد. امروز دیگر آخرین روز است. پشت ویترین طلا فروشی می ایستم، طلا ها را از زیر چشم می گذرانم. عجله ندارم. منتظر معجزه ای هستم. تلفنی ، پیامکی،...هر چیزی که بتواند تصمیمم را عوض کند. زن و مرد جوانی از در دفترخان? بغل طلافروشی بیرون می آیند چهره شان خندان است. جلوی طلافروشی می ایستند و حلقه ها را نشان هم می دهند. به انگشتر توی دستم نگاه می کنم و یاد روز اول آشنایی می افتم. اولین بار همینجا دیدمش. نمی خواهم دچار احساسات شوم. برای معجزه دیگر دیر شده. یک بار دیگر نگاهش می کنم و داخل می شوم.
    چشم های سیاهش از توی ترازوی زرگری هم به من دوخته شده، نمی خواهم نگاهش کنم. وقتی می رود می نشیند کنار انگشترهای دست دوم ویترین طلا فروشی، فقط به دسته پولی فکر می کنم که در ازای این جدایی نصیبم شده است.



  • کلمات کلیدی : جدایی، انگشتر، دفترخانه، پول، چشم
  • نوشته شده در  پنج شنبه 93/1/28ساعت  10:35 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    ;کتری!
    گدا و جواهر؟؟؟
    دلخوشیهای خوابگاهی
    عکس های گمشده
    اخلاق فدای مذهب
    خلاف مجاز!
    توله سگ های شیطان
    گوشی طفلکی من!
    کابوس
    سنتور خانم!
    [عناوین آرشیوشده]
     
    *AboutUs*>