سفارش تبلیغ
صبا
سکه دولت عشق

می داند که خیلی کار دارم. می داند اصلا وقت ندارم برای تلف کردن. گفته بودم اگر می خواهد بیاید سراغم، فقط شب ها بیاید . فقط شب ها. امروز چشم که باز کردم دیدم نشسته کنارم. درست روی تخت. انگار حرف حساب سرش نمی شود. اولش که نفهمیدم اما همین که آمدم از جایم بلند شوم ، دیدمش. محکم هولم داد. کم مانده بود سرم بخورد به لبه ی تخت. مانده بودم گیج. این از کجا پیدایش شد؟ حالا مگر من وقت دارم تمام روز را توی رختخواب سر کنم بعد از اینهمه تعطیلی؟ بی خبر هم می آید درست زمانی که انتظارش را نمی کشم و کلی برنامه ریخته ام. آنوقت ها که خیلی پیله کرده بود و دم به ساعت می آمد، حسابی گرد و خاک کرده بودم. مثل آنروز که هولم داده بود روی خاک و خل های کوچه ی دانشگاه و زانوی شلوارم پاره شده بود و چادرم شده بود پر از رنگ خاک! آنروز خیلی عصبانی شدم و تهدیدش کردم. شاید ترسیده بود که بعد از مدتی دیگر نیامد. فراموشش کرده بودم. نبود دیگر. بلند می شوم بلکه بهانه ای برای رفتنش پیدا کنم. تلو تلو می خورم و پای خرگوش را لگد می کنم. جیغ می کشد و فرار می کند. طفلک نمی داند تقصیر این مهمان ناخوانده است. چشمم سیاهی می رود و ولو می شوم روی زمین. کاری نمی شود کرد باید چند ساعتی را با مهمان ناخوانده کنار بیایم. خودش می رود بالاخره. چه می خواهد از جانم، این سرگیجه ی لعنتی!



  • کلمات کلیدی : خواب، مهمان، تعطیلی
  • نوشته شده در  یکشنبه 93/1/17ساعت  5:30 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    آب زرد رنگی ریخته کف آشپزخانه! نمی دانم از کجا. هر چه نگاه می کنم هیچ شیری باز نیست. قرار است مهمان بیاید. همین چند دقیقه پیش آشپزخانه را دستمال کشیدم. خشک خشک بود. چای را هم دم کردم و رفتم به کارهای دیگر برسم. حالا آمده ام این آب را می بینم. نزدیک است مهمان ها بیایند. عصبانی می شوم. نگاهم می افتد به قوری که روی کابینت است. درست زیر شیر کتری. یعنی هنوز چای هم دم نکرده ام؟ جلوتر که می روم می بینم قوری پر است و چند دانه چای خشک هم روی آب است و شیر کتری هم باز است! در کتری را که بر می دارم می بینم آبی تویش نیست! تمام آب هایش رخته توی قوری و بعد هم از قوری ریخته کف آشپزخانه!

    پی نوشت: لطفا آنهایی که درست روز مهمانی شان بعد از تمیز کردن آشپزخانه، دب? ماست از دستشان افتاده و ترکیده و تا یک ماه بعد هم نتوانسته اند آثار ماست را از در و دیوار و کف آشپزخانه بزدایند، به من نخندند!



  • کلمات کلیدی : مهمان، چای
  • نوشته شده در  یکشنبه 93/1/10ساعت  6:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    ;کتری!
    دلخوشیهای خوابگاهی
    عکس های گمشده
    اخلاق فدای مذهب
    خلاف مجاز!
    توله سگ های شیطان
    گوشی طفلکی من!
    کابوس
    سنتور خانم!
    [عناوین آرشیوشده]
     
    *AboutUs*>