سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
سکه دولت عشق

ساعت دوی نیمه شب، بعد از یک روز طولانی کاری، خوابیده ام. تازه چشم هایم گرم شده که دستی محکم روی شانه ام می خورد و بیدارم می کند. عصبانی می شوم. به سختی خوابم می برد این بار کسی با صورتی که نصفش نیست و نصف دیگرش هم پر از خون است از گور بیرون می آید و خیلی عادی با من حرف می زند. دوباره بیدار می شوم. خیلی عصبانی می شوم. دوباره می خوابم. تاصبح توی خواب راه می روم و یقه این و آن را می گیرم! صبح که بیدار می شوم انگار از میدان جنگ برگشته ام. خسته و کوفته! با اینهمه گمان نمی کنم خواندن کتابهای جنگ که این روزها جزو کارم شده، به این کابوس ها ربطی داشته باشد.



  • کلمات کلیدی : کابوس، جنگ، خواب، رمان
  • نوشته شده در  پنج شنبه 94/4/25ساعت  11:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    هر وقت کتاب «دا» را بنا بر اجبار و مقتضیاتی می خوانم سؤالات عجیبی برایم پیش می آید که نمی دانم از که باید بپرسم. البته می دانم ایراد از فهم من است و بر راوی و نویسنده و تحسین کنندگان و جایزه دهندگانش ایرادی وارد نیست. مهمترین سؤالاتی که طی خواندن این خاطرات برایم پیش آمده این است که آیا هدف وسیله را توجیه می کند؟ و سؤال دیگر این که حضور زنان در جامعه و شوخی و خنده با نامحرم در چه وقتهایی جایز است؟ یا این که ، زنان چه زمانی می توانند خودشان را با مردها برابر بدانند و بگویند زن و مرد فرقی با هم ندارند؟ دلم می خواهد کسانی که این کتاب را خوانده اند با توجه به اوضاع امروز جامع? زنان که گوش به فرمان بودن و عدم اظهار نظر را ویژگی زنان مکتبی می دانند و حضورشان را تنها در خانه لازم می شمرند، به این سؤال ها پاسخ بدهند. آنها هم که نخوانده اند می توانند با مراجعه به مقاله انتقادی اینجانب که در همان سال چاپ کتاب نوشتم، تا حدودی با عملکرد راوی این کتاب و نافرمانی و بی توجهی به دستورات نظامی فرماندهان و حتی توصی? امام به حفظ وحدت و عدم تضعیف رئیس جمهور وقت، آشنا شوند و اگر توانستند مرا از این گمراهی که دچارش شده ام بیرون بیاورند.
    http://jahed.blogsky.com/1389/12/07/post-19/



  • کلمات کلیدی : دا
  • نوشته شده در  سه شنبه 94/4/23ساعت  11:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    بیدار نمی شود. نگرانم برایش. مرده یا خودش را به خواب زده، نمی دانم. عجیب است؛ بعد از اینهمه سال که در کنار هم بوده ایم نمی شناسمش. 
    آینه ای که جلوی صورتش می گیرم بدجوری از بخار نفسش تیره می شود، یعنی که زنده ام ولی نمی خواهم بیدار شوم، ولم کن! ولش می کنم، می دانم دیگر از این «دل» کاری بر نمی آید!



  • کلمات کلیدی : دل، مرده
  • نوشته شده در  سه شنبه 94/4/23ساعت  11:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    خر برفت و خر برفت و خر برفت!
    متون ادبی فارسی سرشار از درس هایی است که ما بدون این که از آنها پند بگیریم تکرارشان می کنیم و می خندیم. قص? صوفی مسافری که تقلیدوار با دزدان صوفی نما آواز «خر برفت و خر برفت و خر برفت» سر داد و روز بعد که از دزدان خبری نبود، یقه خادم بینوا را گرفت که: «خر من کو؟»بارها و بارها خوانده ایم و همچنان تکرار می کنیم که: 
    خر برفت و خر برفت و خر برفت!



  • کلمات کلیدی : خر برفت
  • نوشته شده در  سه شنبه 94/4/23ساعت  11:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    ناصر خسرو شاعر قرن پنجم، علاقه زیادی به کاربرد واژه «خر» دارد. نمی دانم این حیوان طفلکی چه هیزم تری به او فروخته که از هر که خوشش نمی آید می گوید او خر است! 
    بودند همه گنگ و علی گنج سخن بود: 
    بودند همه چون خر و او بود غضنفر 
    (دیوان:132)
    شیر خدای بود علی، ناصبی خر است 
    زیرا همیشه می بِرَمَد خر ز هیبتش 
    (دیوان: 180)
    جز آدمی نزاد ز آدم در این جهان 
    وینها ار آدمند، چرا جملگی خرند؟
    (دیوان: 244)
    آن که چون خر فتنه خواب و خور است
    گرچه مردم صورت است،آن هم خر است
    (دیوان:33)



  • کلمات کلیدی : ناصر خسرو، خر
  • نوشته شده در  دوشنبه 94/4/22ساعت  11:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    برای کاری پژوهشی، به سراغ مجموعه اشعار نیما رفته بودم که این یادداشت را دیدم. می شود گفت وصیت نام? نیماست و نشان از روح بلند نیما و زلالی اندیشه اش دارد که مردان دانشمند را حتی اگر مخالف شعرش هم باشند می ستاید:
    «امشب فکر می کردم با این گذران کثیف که من داشته ام برای دکتر حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت نامه من باشد، به این نحو که بعد از من هیچکس حق دست زدن به آثار مرا ندارد؛ جز دکتر محمد معین اگر چه او مخالف ذوق من باشد . دکتر محمد معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند. ضمنا دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی و آل احمد با او باشند به شرطی که هر دو با هم باشند ولی هیچیک از کسانی که به پیروی از من، شعر صادر فرموده اند در کار نباشد . دکتر محمد معین که نسل صحیح علم و دانش است کاغذ پاره های مرا بازدید می کند . دکتر محمد معین که هنوز او را ندیده ام مثل کسی است که او را دیده ام اگر شرعاً می توانم قیّم برای ولد خود داشته باشم دکتر محمد معین قیّم است؛ ولو این که شعر مرا دوست نداشته باشد؛ اما ما در زمانی هستیم که ممکن است همه این اشخاص نامبرده از هم بدشان بیاید . چقدر بیچاره است انسان.»(مجموعه شعرهای نیما، با نظارت شراگیم یوشیج)



  • کلمات کلیدی : نیما یوشیج، دکتر معین
  • نوشته شده در  جمعه 94/4/19ساعت  11:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    عجیب است که طی سال های سال، هر روز برای کسی نامه عاشقانه بنویسی، عجیب تر این است که نامه ها همیشه توی ذهنت بنویسی و هیچوقت روی کاغذ نیاوری، اما عجیب نیست که به یاد نیاوری هر روز توی نامه دقیقا چه چیزی نوشته ای، این هم عجیب نیست که یادت مانده باشد طی سال های سال، در پایان نامه های هر روزه یک جمله را تکرار کرده ای: کاش اینجا بودی تا ببینی چقدر از نبودنت خوشحالم!



  • کلمات کلیدی : نامه عاشقانه
  • نوشته شده در  پنج شنبه 94/4/18ساعت  11:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    من امروز دلم برای خودم سوخت. هم برای خودم، هم برای داستانهایی که چندین سال است می نویسم؛ اما هنوز جرأت چاپشان را ندارم و برای خودم بهانه می آورم که هنوز خوب نیستند، هنوز کار دارند و هنوز خامند. داستان های کودکانه ام را که کلا گذاشته ام کنار چون فکر می کنم نوشتن در حوزه کودک، به این سادگی ها نیست و هر چیزی را نمی شود به خورد بچه امروزی داد! اما امروز فهمیدم نویسنده شدن و کتاب چاپ کردن و معروف شدن به این سختی ها هم نیست که من فکر می کنم. امروز به خاطر انجام کاری پژوهشی در حوزه کودک و نوجوان، تعدادی کتاب داستان از نویسنده ای به دستم رسید. با دیدن فهرست نام داستانها و ورق زدن چند صفحه، از همان اول،چند تا شاخ روی سرم سبز شد از نوع شاخ گوزن؛ بدجوری پیچ در پیچ! گذشته از این که همه داستان ها به نظرم آشنا آمد و برایم مسلم بود که در گذشته بارها خوانده و شنیده ام، یکی از داستانها عینا کپی برداری از مجموعه داستان های صمد بهرنگی بود. حتی نام داستان هم تغییر نکرده بود. هر چه کتاب ها را بالا و پایین کردم بلکه توضیحی ببینم مبنی بر این که این ها بازنویسی یا تغییر یافته فلان داستانها هستند چیزی نیافتم. 
    بعد با خودم فکر کردم اگر من الآن یکی از قصه های بچگی هایم را مثلا قصه «موشی که دمش کنده شده بود وسراغ جولاهه رفت تا برایش بدوزد»، یا «قصه خاله سوسکه و آقا موشه» را همانطور که شنیده ام بنویسم و به اسم خودم با عنوان نویسنده چاپ کنم چه کسی حق اعتراض دارد؟!



  • کلمات کلیدی : داستان، سرقت، کودک
  • نوشته شده در  پنج شنبه 94/4/18ساعت  11:0 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    همه جا هستند. اتوبوس، مترو، خیابان. طوری می آیند خودشان را می چسبانند و التماس می کنند یک فال ازشان بخری که احساس می کنی یک تکه از خودت هستند و نمی توانی بدون خریدن فال خودت را خلاص کنی ؛ اما کافی است که یک لحظه بایستی تا ببینی پول خردی داری که «دیناری بدهی و خود را وارهانی»آنوقت یادشان می افتد که گرسنه هم هستند ؛ یعنی که قضیه با پول فال حل نمی شود آنوقت اگر ببینند قانع شده ای که پول ناهارشان را هم بدهی یقه ات را می چسبند که کفشم هم پاره شده، شلوار هم ندارم، مستاجر هم هستیم، آبمان قطع شده و....و...و...
    خیلی باید شانس بیاوری که پول زیادی همراهت نباشد و شانس بیشتری باید داشته باشی که کارت پول را هم در خانه جا گذاشته باشی وگرنه ممکن است با دیدن کیف خالی بگویند اینجا عابر بانک هست از کارتت بگیر!
    یعنی اینها واقعند فقیرند، یا این که دستهایی پشت پرده هست که اینها را تعلیم می دهد برای گدایی؟اگر اینطور نیست چرا همه مثل همند چرا شگرد همه شان یکجور است؟ چرا هیچکدام نشانی خانه شان را نمی دهند چرا دوست ندارند برایشان خوراکی یا چیز دیگری بخری و فقط پول می خواهند؟ گر چه این اطفال مقصر نیستند اما معلوم نیست ما با کمک به آنها گردن چه کسانی را کلفت تر می کنیم.



  • کلمات کلیدی : فال، تکدی، گدایی
  • نوشته شده در  چهارشنبه 94/4/17ساعت  10:26 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    ;کتری!
    گدا و جواهر؟؟؟
    دلخوشیهای خوابگاهی
    عکس های گمشده
    اخلاق فدای مذهب
    خلاف مجاز!
    توله سگ های شیطان
    گوشی طفلکی من!
    کابوس
    سنتور خانم!
    [عناوین آرشیوشده]
     
    *AboutUs*>