سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
سکه دولت عشق

دکتر جنیدی پژوهشگر گرانقدر تاریخ و زبان فرهنگ ایران ، در کتابی که با نام "زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه  گفتار های ایرانی" تالیف نموده ، دری بر تاریخ باستانی ایران به روی ایرانیان گشوده که تاکنون از زبان کسی دیگر شنیده نشده است . ایشان با توجه به ابیات شاهنامه و این بیت :

                           از ان هر چه اندر خورد با خرد              دگر بر ره رمز و معنی برد 

برخی گره های تاریخ اساطیری ایران را گشوده که بسیار قابل تامل است . از جمله اینکه اژدهایی که در جای جای شاهنامه از ان یاد شده ، نه موجودی زنده بلکه کوه آتشفشان است ! با توجه به ابیات شاهنامه که اژدها را توصیف نموده اند می بینیم که این ادعا می تواند حقیقتی باشد که تاکنون از نظر ها پنهان مانده است . با توجه به اینکه مردمان گذشته دانش شناخت طبیعت را نداشته اند و از ماهیت اتشفشان بی اطلاع بوده اند بعید نیست که غرش کوه و برخاستن دود و روان شدن اتش مذاب را که پهنه زمین را د ربر می گرفته و تا مدتها دود و اثرات ان بر جای بوده حیوانی عظیم جثه پنداشته باشند و چون خاموشی ان برایشان قابل تصور نبوده گمان می کردند یکی از پهلوانان او را از بین برده است .اینک بخشی از این کتاب را می خوانیم :

"اژدهایی که فردوسی بدون کم و کاست از گفتار پیشینیان در شاهنامه اورده یا در کتابهای دیگر از جمله اوستا بدان اشاره رفته چیزی نیست جز کوه اتشفشان و در سرتاسر این کتابها هر جا سخن از اژدها به میان امده با انکه نویسندگان اصلی ان داستانها یکی نبوده اند چیزی غیر از اتشفشان در نظر مجسم نمی کند .

به این بیت در گفت و گوی سام پدر زال هنگامیکه می خواهد با شرح خدمات خود رضایت منوچهر شاه را برای ازدواج زال با رودابه دخت مهراب کابلی جلب کند توجه کنید :

                      چو ان ازدها کو ز رود کشف                برون امد و کرد گیتی چو کف

همانطور که آتشفشان از هر جای سر بر می اورد از کشف رود سر بر اورده :

                     زمین شهر تا شهر بالای او                    همان کوه تا کوه پهنای او

بلندی قامتش فاصله شهری تا شهر دیگر بوده و پهنای او نیز از کوهی تا کوهی .

ز تفش همی پر کرکس بسوخت               زمین زیر زهرش همی برفروخت .....                                            رسیدمش دیدم چو کوهی بلند          کشان موی سر بر زمین چون کمند

گدازه های اتشفشان که روی زمین جریان پیدا می کند و در اطراف سیاهرنگ است به موی چون کمن او تشبیه شده و در اینکه قامت او چون کوهی بلند است  شکی نیست اما هیچگونه اشاره دیگر به اندام او نمی شود بلکه صریحا اندام او را چون کوهی بلند توصیف می کند .

                         زبانش بسان درختی سیاه                زفر باز کرده فکنده به راه

درخت سیاه ستون دودی است که از دهانه اتشفشان به هوا می رود و در اثر جریان هوا پخش گردیده مانند درخت می شود و گدازه های سرخرنگ ان که در اطراف دهانه به زمین می ریزد اهان اوست ."

صرف نظر از تمام تو صیفات ،در طول تاریخ باستانشناسی موجودی به این هیبت و شمایل شناخته نشده است. در یکی  از ابیات شاهنامه اندام اژدها کوه خارا دانسته شده که ثابت می کند همان کوه اتشفشان است که از دود ان پرندگان دور پرواز می سوزند و از گدازه هایش موجودات زمین و هیچ اندام دیگری مثل دست و پا ندارد .

در ادامه کتاب راجع به ریشه واژه ها و اسامی شاهان و خواستگاه و بسیاری موارد جالب توجه دیگر سخن رفته  است که ذکرش موجب تطویل است . در ضمن شاهنامه دکتر جنیدی که با تصحیح دقیق ایشان به چاپ رسیده به زودی روانه کتابفروشی ها می شود . ایشان در این شاهنامه بسیاری از ابیات الحاقی را با ذکر دلیل از شاهنامه حذف نموده اند که به نظر می اید در مقایسه با سایر شاهنامه ها نسخه پیراسته ای از ان ارائه کرده اند .



  • کلمات کلیدی : جنیدی، شاهنامه، اژدها، آتشفشان
  • نوشته شده در  جمعه 88/2/4ساعت  1:15 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    "ایرانیان نمی باید بر سر گنج خفته باشند و این گنج بزرگ زبان ایرانی است که زیباترین شاعرانه ترین عارفانه ترین اندیشه ها و اندر یافتهای مردمی در دانشی ترین گفتارها واژه های ان به جهانیان پیشکش شده است این گنج بزرگ را گرامی بداریم و با ان زندگی کنیم و از ان راز هماهنگی و یگانگی جهان را دریابیم و این کار نمی شود مگر انکه زبان پهلوی بیاموزیم ..." این نوشته بخشی است از پیشگفتار کتاب " نامه پهلوانی" در اموزش زبان پهلوی به قلم دکتر فریدون جنیدی .

    فریدون جنیدی استاد دانشگاه در روز بیستم فروردین ماه 1318در کوهستان ریوند نیشابور در روستای فیشان که امروز به نام معدن فیروزه نامبردار است زاده شد . وی از محضر اساتیدی چون حسن سجادی و ادیب نیشابوری بهره برده است . درباره ادیب نیشابوری می گوید :

     ادیب نیشابوری درخشش پایانی از اتشدان فرهنگ نیشابور باستان بود که با خاموشی وی چراغ دانش و فرهنگ نیشابور خاموشی پذیرفت .

    حسن سجادی نیز که در نزد دکتر جنیدی بسیار منزلت دارد دارای مدرک دانشگاهی نبوده به این علت همچون استادان دیگر به تدریس نمی پرداخته و به صورت اموزگار پیمانی با او پیان بسته بودند که پایین ترین زینه های دیوانی است . اما استاد که به اندازه دانش وی واقف بوده از این موضوع رنج می برده و خود می گوید : یورش پیاپی این اندیشه ها در گذر سالیان مرا بدان واداشت که استوار بر این شوم که : ایرانیان را می باید که از نو دانشگاهی بنیاد نهند که در ان دانش برای دانش اموخته شود نه برای دانشنامه و بدان هنگام که بنیاد نیشابور را بنیاد نهادم از این ارزو پرده برداشتم و در برنامه بنیاد پس از گزارش همه کارهای بایسته نوشتم : ...این دانشگاه های ایرانی بوده اند که اندیشمندانی ژرف نگر و تیز اندیشه به جهان پیشکش کرده اند . دانش اموختگانی چون سهروردی و ملاصدرا که در زمینه چیستی و شناخت ، چنان گفتارها اورده اند که هم اکنون در جهان کمتر استادی پیدا می شود که بتواند بی دشواری همه نوشته های انها را بخواند چه رسد بدانکه مغز سخن انان را دریابد .

    این دانشگاه ها نه استاد دکتر و فوق دکترا داشتند و نه دانشنامه برون مرزی شان در شورایعالی فرهنگ به گواهی رسیده بود و نه اداره کل دبیرخانه و اموزش عالی و حسابداری و معاون طرح و معاون اموزش وزارت علوم در کارشان جست و جو می کرد .دانشگاهی که دانشجویان از گوشه و کنار روستاها برای اموزش بدان روی می اوردند و در پیشگاه هر استاد که می خواستند می نشستند و چشم به اواز(نمره) استاد و گوش به زنگ نداشتند و هر زمان که از نغمه بلبلان بهار شیدا می شدند ،به بیابان و کوهسار روی می نهادند.

    دکتر جنیدی با پی ریزی این اندیشه بنیاد نیشابور را راه اندازی کرده و از همان ابتدا زبان پهلوی را به خواهندگان اموزش داده است . اکنون نیز در طی سالها این رویه ادامه داشته و هر سال به تعداد دانشجویان این زبان افزوده می شود .

    شیوه اموزش انست که پیرامون شش ماه همه تا انجا که بتوانند نوشته پهلوی را بخوانند اموزش می بینند و پس از ان به رده بالاتر می روند . انجمنهای اموزش بنیاد پهلوی در سه رده اغازین پیشرفته و برتر همه ساله در مهر ماه اغاز می شود و تا کنون دو هنگام اموزش زبان اوستایی و یک هنگام اموزش زبان فارسی باستان در بنیاد گذرانده شده است .



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  پنج شنبه 87/8/9ساعت  12:22 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

     

    نجم الدین کبری از بزرگان تصوف سده های ششم و اوایل هفتم هجری است که بسیاری از عرفای نامدار قرن ششم از گفتار و عقاید او تأثیر گرفته اند از او آثار زیادی به جا مانده بوده که بر ثر حمله مغول از بین رفته اما کتابهایی که به دست ما رسیده نشانگر درجه فضل و کمال و پارسایی وی است . یکی از این کتابها رساله( الخائف الهایم عن لومة اللائم) است که نمونه ای از آنرا با هم می خوانیم :

    آورده اند که یکی مسلمانی و یکی بت پرستی را به حکم جوار ی که داشتند دوستی افتاد و اتحاد و یکدلی پیدا کرد . مسلمان به حکم شفقت و دوستی روزی با این بت پرست می گفت : دریغ جوانی و روی خوب تو در آتش دوزخ .

    بت پرست گفت : به چه سبب به دوزخ خواهم رفت ؟

    مسلمان گفت : چیزی را سجده و عبادت می کنی که به خدایی نشاید و خدایی را که هجده هزر عالم و آسمان و زمین و تو را و وی را افرید سجده نمی کنی .

    بت پرست می گوید : اگر انصاف می طلبی نخست انصاف از خویشتن بده من این بت را که سجده می کنم دو هزار دینارست . در هر چشم او صد دینار مروارید است . اگر سجده می کنم و تو و باقی مسلمانان هر دیناری را بلکه هر دانگی را بلکه هر تسویی را سجده می کنند بلکه به امید حصول حبه ای موهوم کافر نعمت فاجری را هزار سجده کنند . شما هر حبه ای را سجده گزارید تا من دو هزار دینار را سجده گزارم .

    مسلمان را تیر سخن بت پرست بر هدف دل امد . توبه نصوح از طلب دنیا و محبت مال کرد و از سر درم و دینار در گذشت . بت پرست نیز تبری بر سر ان بت زد و ندا در داد که هر که را به زر رغبت است بگیرد و اسلام اورد و هر دو به موافقت در راه خدای قدم گزاردند و به درجه بزرگ رسیدند .

    فی الجمله به واسطه لا اله جمله کائنات را جز خدای نفی باید کرد و به واسطه الا الله خدای را اثبات باید کرد . اری تا خانه نخست پاک نکنی و از نجاسات و گرد و خاشاک نروبی نشست جای پادشاه را نشاید و اگر به لا اله فانی را نفی نکنی و به الا الله باقی را اثبات نکنی همین باشد ...

     

     



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  جمعه 87/2/20ساعت  12:33 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    میر جلال الدین کزازی ، استاد مسلم ادبیات فارسی و یکی از چهره های ماندگار ایران ، برای دانش آموختگان زبان و ادبیات فارسی چهره ای آشنا و نام آور است . این استاد بزرگ که جز با واژه های پارسی سخن نمی گوید و نمی نویسد از همان ابتدا دارای ذوق ادبی و نبوغ فوق العاده ای بوده به شعر و ادب و شاعران توجه خاص نشان می داده است . شاهد این مدعا نامه ای است که ایشان در سال 1344 در زمانی که در دبیرستان تحصیل می کرده برای استاد محمد حسین شهریار نوشته است . این نامه در مقدمه دومین جلد دیوان شهریار به چاپ رسیده است . اینک بخش هایی از این نامه را با هم می خوانیم :

    خواندن آثار شما آنسان مرا تحت تأثیر قرار داد که بر آن شدم نامه زیر را که نماینده احساسات من به شماست بنویسم .

                                      تقدیم به شهریار

    ای شهریار ملک سخن که با شان? نبوغ گیسوان مواج و در ریز عروس طبع را شانه می زنی  ای رب النوع احساس آیا تار و پود تو را از عشق ساخته اند ؟ که اینسان با اشعارت شور می افکنی و قلب های پر مهر را از تنگنای خفقان آور مادیت به فراخنای فرح انگیز معنویت می بری  ای نسیم روح نواز شعر که از شادیکده قلب شهریار میوزی و از فراز گلهای خوشبوی شور می گذری و هنگامی به ما می رسی که یکپارچه وجد و هیجان گشته ای تو رابطی هستی بس کوتاه بین ما و شهریار ما ای بلبل نغمه پرداز کیست که شعر زیبای انشتین تو را بشنود و در برابر عظمت روح تو سر تعظیم فرود نیاورد ؟ نمی دانی زمانی که آن را شنیدم چه حالی پیدا کردم تو گویی بر بال های لطیف فرشتگان خدا نشسته ام و در میان آسمانها پرواز می کنم و بسویت می آیم ....ای شهریار بر آستان پر شکوه تو سر از سعادت می سایم زیرا توانسته ام به عقیده خودم ذره ای از احساس پر ابهت تو را درک کنم نمی دانم چطور اینهمه موهبت را با بدن نحیف خویش تحمل کنم این عطیه زیادتر از ظرفیت حقیر من است ...از چه چیزت سخن رانم ای شهریار از شکوه ات از معشوق؟

    از تو  بگذشتم  و  بگذاشتمت  با  دگران           رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

    ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی            تو بمان و دگران وای به حال دگران

    یا از طرز تلقی ات از مرگ عاشق؟

        گر چه دانم آسمان کردت بلای جان ولیکن

                                               من به جان خواهم تو را عشق ای بلای آسمانی

        گر    حیات    جاودان    بی  عشق   باشد  

                                               لیک  مرگ  عاشقان   باشد   حیات   جاودانی

    کدامیک ؟ من نمی دانم از میان زیبارویان سخنت کدام را رعناتر بدانم و یا از شکوفه های طبعت یکی را خوشبوتر معتقد شوم و فقط آنچه را که می دانم این است "سخن آخر" تو شهریاری شهریار شعر .

                    با تقدیم بهترین احترامات میر جلال الدین کزازی

               دانش آموز کلاس چهارم دبیرستان رازی – کرمانشاه 17/1/44

     

     



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  شنبه 87/2/14ساعت  9:45 صبح  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    ای تیر باران غمت خون دل ما ریخته   نگذاشت طوفان غمت خون دلی ناریخته

    ای صد یک عشقت خرد جان صیدت از یک تا به صد 

                                   چشم تو در یک چشم زد صد خون به تنها ریختته

    ای  ریخته  سیل  ستم  بر   جان  ما  سر  تا   قدم

                                   پس  ذره ای  ناکرده  کم  ما  تن  زده  تا  ریخته

    ماهی و جوزا زیورت وز رشک زیور در برت

                                  از غمزه  چون  نشترت  مه  خون  جوزا  ریخته

     محراب قیصر کوی تو  عید  مسیحا  روی  تو

                                  عود   الصلیب  موی  تو    اب    چلیپا   ریخته

    در پختن  سودای  تو خام است  با ما  رای  تو

                                   ما  زر و  سر  در  پای  تو خاقانی  اسا ریخته

    روز نو است و فخر دین بر اسمان مجلس نشین

                                  ما  زر  چهره  بر  زمین  تو سیم  سیما  ریخته

    خاقان اکبر  کز فلک بانگ  امدش  کالامرلک

                                   در  پای  او  دست  ملک  روح  معلا  ریخته

    این شعر مطلع دوم از مدحیه خاقانی برای فخرالدین منوچهر شروانشاه است . خاقانی شاعر قرن ششم شاعری بلند نظر و دارای احساسات لطیف است وی مردی کامل است که گرچه در ابتدای شاعری مدح سلاطین و امرا می گفته ، بعدها به امور دنیوی بی اعتنا شده و گوشه ای اختیار کرده است . وی به تصوف نیز توجه داشته گر چه مانند سنایی و عطار در مرتبه بالایی نمی باشد و مانند صوفیان متوسط به تظاهر می گراید و همچون عرفا و صوفیه کامل جهان را همه حسن و نیکی و خیر نمی بیند بلکه از مردم زماه گلایه هیا فراوان دارد و از بی وفایی جهان و مردم ان می نالد و جهان را پر از انواع شرور و مفاسد می انگارد و این با عقیده صوفیه و عرفا که وجود را منشأ خیر و جمال و شرور را اعدام می دانند منافات دارد .چنانکه می گوید :

    از بد ایام امان  کس   نیافت      وز روش دهر زمان  کس  نیافت

    اهل میندیش که در عهد  ما      سایه  عنقا  به  جهان  کس  نیافت

    جنس  طلب  کردی  خاقانیا      کم طلب ان چیز که ان کس نیافت 

     



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  چهارشنبه 87/1/21ساعت  1:0 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    فرخی یزدی به منظور همراهی با جنبش ازادیخواهی و مبارزه علیه استبداد و استعمار در سال 1289ش. به تهران سفر کرد تا با استفاده از فضای نسبتا باز سیاسی در انجا به فعالیت های قلمی و سیاسی بپردازد .

    وی در تهران از طریق مقالات مؤثر و اشعار انقلابی با جراید پایتخت همکاری و فعالیت های جدی قلمی خود را اغاز و سپس برای مبارزات جدی تر روزنامه طوفان را تأسیس کرد و نخستین شماره انرا در دوم شهریور سال 1300ش. منتشر ساخت .

    فرخی اسم طوفان را با توجه به اوضاع اجتماعی و سیاسی کشور برگزید . مؤثر ترین و پر خواننده ترین قسمت مندرجات طوفان سرمقالات ان بود که شامل دیدگاه ها و جهت گیری های انتقادی و سیاسی فرخی و نیز دلمشغولی ها و دغدغه های وی درباره مهمترین مسائل روز ایران و جهان می شد .

    مهمترین اماج انتقادات و حملات طوفان به قرار زیر است :

     

    • انتقاد از مقام سلطنت ، درباریان و صاحبان زر و زور
    • انتقاد از سید ضیا و کابینه سیاه و کودتای انگلیسی
    • انتقاد از مشیر الدوله ( نخست وزیر وقت ) و مخبر السلطنه(والی وقت اذربایجان )
    • انتقاد از قوام السلطنه  کابینه شوم و نیز برادرش وثوق الدوله
    • انتقاد از منصور السلطنه ( کفیل وزارت عدلیه )و داور (وزیر عدلیه )
    • تانتقاد از رضا خان
    • انتقاد از مجلس پوشالی ، انتخابات قلابی ، نمایندگان فرمایشی و...
    • انتقاد از دولت استعمار گر انگلستان

     

    نمونه ای از انتقادات از مجلس و وکلا را در اینجا می خوانیم :

     

    بر  دوره  فترت  اعتباری   نبود        با مجلس پنجم افتخاری نبود

    در فاصله این دو به صد مأیوسی       یک ذره مر امید واری نبود

     

    صندوقچه ای   که   جای   ارا  شده  است        هم روح گداز و هم دل ارا شده است

    دیو و دد و دام و وحش و طیر است در ان        این جعبه مگر جنگل مولا شده است



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  شنبه 86/12/25ساعت  3:15 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

    دهخدا در نویسندگی دو شیوه دارد انجا که برای عوام الناس می نویسد ،اعم از نوشته های جد و مقالات طنز الود زبانش ساده و بی پیرایه است و از ارایه های لفظی و معنوی و لغات مهجور عربی در ان کمتر می توان نشان یافت و این ویژگی ویژگی عمومی نثر مشروطه به بعد است و سبب پیدایش و رواج ان ، روی گرداندن نویسندگان از دربار و ارباب حکومت و رویکرد انان به مردم متوسط بوده است .مقالات سیاسی اجتماعی دهخدا و نیز مقالات چرند و پرند از این گونه است . با تاکید بر این نکته که طنز دهخدا چنان شیرین و ماهرانه و نافذ بود که تاثیرش را در طنز پردازان امروز هم می بینیم .او با مردم به زبان مألوف زمانه سخن می گوید و از تعبیرات و اصطلاحات و مثل ها و تکیه کلام های اشنا و عوام فهم استفاده می کند و در یک کلام موضوعات روز و دردهای روزگار را با لحن و زبانی ساده که از زبان مردم متوسط مایه می گیرد ، می نویسد .وی در روزنامه صور اسرافیال با اسامی مستعاری چون : دخو، سگ حسن دله و ...مطلب می نوشت . در این قطعه که در زیر می اید، دهخدا با زبان فکاهی از مترجمان بی اعتنا به زبان فارسی انتقاد می کند ، مترجمانی که یدون توجه به بافت دو زبان مبدأ و مقصد و اختلاف نحوی انها و نیز بر اثر نااشنایی با چند و چون فن ترجمه ، به برگردان لغت به لغت بسنده می کنند :

    « برای ادم بدبخت از در و دیوار می بارد . چند روز پیش کاغذی از پستخانه رسید . باز کردیم دیدیم به زبان عربی نوشته شده . چه کنیم ؟ چه نکنیم ؟ اخرش عقلمان به اینجا قد داد که ببریم خدمت اقای ...فاضلی که با ما از قدیم ها دوست بود .بردیم دادیم و خواهش کردیم که :زحمت نباشد اقا این را برای ما تجربه (ممکن است تلفظ عوام از ترجمه باشد ) کن .

    اقا فرمود ...برو من عصری ترجمه می کنم می اورم اداره .

    عصری اقا امد . صورت تجربه را داد به من .

    چنانکه بعضی اقایان مسبوقند من از اول یک کوره سوادی داشتم . اول یک قدری نگاه کردم ، دیدم هیچ سر نمی افتم . عینک گذاشتم دیدم سر نمی افتم . بردم دم افتاب نگه داشتم دیدم سر نمی افتم .

    مشهدی اویار قلی حاضر بود . اقا فرمود نمی توانی بخوانی بده مشهدی بخواند .

    مشهدی گرفت یک قدری نگاه کرد گفت اقا ما را دست انداختی ، من زبان فارسی را هم به زحمت می خوانم تو به من زبان عبری می گویی بخوان ؟

    اقا فرمود زبان عبری کدامست ؟ این اصلش به زبان عربی بود کبلایی دخو داد به من به فارسی ترجمه کردم .

    ...اویار قلی گفت مرا کشتید ،این زبان عبری است .

    یک دفعه دیدم رگ های گردن اقا درشت شد ، بر دو کنده زانو نشسته ...با تغیر تمام فرمود : تو از موضوع مطلب دور افتاده ای. صنعت ترجمه در علم عروض فصلی علی حده دارد و گذشته از اینکه دلالت بنا به عقیده بعضی تابع اراده است ، و خیلی عبارت های عربی دیگر هم گفت که من هیچ ملتفت نشدم اما همینقدر فهمیدم که الان است اقا سر اویار قلی را با عصا خرد کند ...رو کردم به اویار قلی گفتم مرد حیا کن ...مرده شور اصل این کاغذ را هم ببرد ...دیدم اقا روش را به من کرده تبسمی فرموده گفت کبلایی چرا نمی گذاری مباحثه مان را بکنیم مطلب بفهمیم ...گفتم اقا قربان علمت بروم ..مباحثه ات اینطور باشد پس دعوات چه جور است ؟...فرمود پس دیگر مباحثه نمی کنیم تو همین ترجمه مرا در روزنامه ات بنویس اهل فضل هستند خودشان می خوانند ...

    این است صورت ترجمه :

    ای کاتبین صور اصرافیل ! چه چیز است مر شما را که نمی نویسید جریده خودتان را ، همچنانی که سزاوار است مر شما را که بنویسید انرا...»



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  چهارشنبه 86/12/8ساعت  9:58 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

     

           علامه علی اکبر دهخدا یکی از شاخص ترین چهره های فرهنگی – سیاسی دوره مشروطیت و پس از مشروطیت روزنامه نگاری توانا طنزپردلزی چربدست و نافذ ادیبی فاضل و محققی برجسته به شمار می رود .

          دهخدا در زمینه های گوناگون پژوهش های ادبی و فرهنگی ترجمه تصحیح و تنقیح اثار پیشینیان و نگارش مقالات علمی و انتقادی اثار ارزشمندی از خود به جای گذاشته و به زبان فارسی هدیه کرده است . اثار وی : امثال و حکم ،لغت نامه ،تحقیق درباره ابوریحان بیرونی ،دیوان دهخدا ،مقالات دهخدا ، چرند و پرند .

         مقالات چرند و پرند به صورت نظم و نثر با مضامین طنز امیز نوشته شده است . بعضی از انها به زبان نوشتار و برخی دیگر به زبان گفتار یعنی همان گویش شکسته تهرانی است :

     

    مشتی اسمال نمی دونی چه کشیدیم به حق !

    چقده واسه مشروطه دویدیم به حق!

    پاهامون پینه زد و پاک بریدیم به حق !

    یه جوون پر و پا قرص ندیدیم به حق!

                                                همه از پیر و جوون ورمال و وردار شده !

     

     

    نمونه نثر چرند و پرند در پی خواهد امد .



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  سه شنبه 86/12/7ساعت  9:11 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()

     

    علی اشرف درویشیان در سال 1320 خورشیدی در شهر کرمانشاه به دنیا امد . در سال 1337پس از گذراندن دوره دانشسرای مقدماتی کرمانشاه برای مدت هشت سال در روستاهای گیلان غرب(اسلام آباد) آموزگار شد . از کودکی به کارهای گوناگون دست زد ، کار و تحصیل را همراه هم ادامه داد و از سال 1345 در دانشگاه تهران در رشته ادبیات فارسی و سپس تا فوق لیسانس روانشناسی تربیتی درس خواند و همزمان در دانشسرای عالی تهران تا رشته فوق لیسانس مشاوره و راهنمایی تحصیلی پیش رفت. از سال 1350 تا 1357 به خاطر نوشتن داستان های از این ولایت و فعالیت های سیاسی سه بار دستگیر و ممنوع القلم و بار سوم به یازده سال زندان محکوم شد که پس از گذراندن شش سال با انقلاب مردم آزاد گردید . برخی از آثار او به زبان های انگلیسی ، فرانسوی ، روسی، آلمانی ، عربی ، کردی ، ارمنی و اخیرا به زبان فنلاندی ترجمه شده است .آثار منتشر شده او بدین شرح است :

    داستان کوتاه و رمان

    از این ولایت ، آبشوران ،فصل نان ، همراه آهنگ های بابام ،قصه های بند، درشتی ، سلول 18، سال های ابری ، ازندارد تا دارا ، برگزیده داستان ها ، چهار کتاب

    داستان برای کودکان و نوجوانان

    ابر سیاه هزار چشم ،گل طلا و کلاش قرمز ، رنگینه ، کی بر می گردی داداش جان ، آتش در کتابخانه بچه ها،روزنامه دیواری مدرسه ما

    فرهنگ عامه

    افسانه ها و متل های کردی ، فرهنگ گویش کرمانشاهی ، فرهنگ افسانه های مردم ایران 20 جلد ( با همکاری رضا خندان مهابادی)

    گرد آوری

    کتاب بیستون شماره 1،کتاب کودکان و نوجوانان (یازده شماره)، نقد و بررسی ادبیات کودکان و نوجوانان (سه شماره )،خاطرات صفرخان(گفت و گو با صفر قهرمانیان )، برگزیده آثار صمد بهرنگی ، یادمان صمد بهرنگی

    مقاله

    مقالات ، صمد جاودانه شد ، روز اول تعطیلی ، (داستان ، مقاله) ،چون و چرا (مجموعه مقاله ها )

    منتشر می شود

    همیشه مادر (رمان )، عقاید و رسوم مردم کرمانشاه ،داستان های تازه داغ ، داستان های محبوب من ، داستان و نقد داستان (با همکاری رضا خندان مهابادی ) ،داستان معاصر کرد (مجموعه داستان های کوتاه کردی )

    در اینجا یکی از داستان های مجموعه " از این ولایت" را بررسی می کنیم :

    نام داستان:    ندارد

        خلاص?داستان ‌

    یکی از شاگردان راوی به نام " نیاز علی " پسرکی آرام و بیمار است . سال دوم دبستان است و درسش را خوب می خواند . او نمی تواند با سایر بچه ها بازی  کند چون هر وقت بازی می کند، سرفه اش می گیرد و خون بالا می آورد. وضع مالی خوبی ندارد و کاغذ مشقش را از داخل سطل زباله جمع می کند. یک روز معلم به او  می گوید متن روزنامه ای که به جای شیشه به پنجره چسبانده اند بخواند. او درست و بی غلط می خواند : " کت دویست و پنجاه هزار تومانی در تهران حراج شد " . پدر نیاز علی پیر و بیکار است . مادرش که قبلا کارش خندان کردن پسته بوده ، پس از افتادن دندان هایش بیکارشده است . برادر بزرگش هم سال گذشته هنگام خاکبرداری ، زیر آوار مانده و مرده است .

    یک روز معلم به بچه ها می گوید خواب هایشان را تعریف کنند. نیاز علی خواب جالبی تعریف می کند. او خواب دیده که خودش و پدرش گنجشک شده اند و دارند پرواز می کنند و مادرش گریه می کند و یکدفعه ، مش باقر را که قبلا برایش کار می کرده به شکل اژدهایی می بیند و از ترسش ، تند تند پسته ها را خندان می کند و از دهانش ، خون می ریزد . پسته ها با هم متحد می شوند که نخندند تا مش باقر ناراحت بشود. مش باقر ، نیاز علی را می بیند و می خواهد بگیردش ، یکی از پسته ها شبیه بالون می شود و او را با خود به آسمان می برد . در آنجا می خواهد ستاره بچیند، ولی می افتد پاپین و از خواب می پرد. چند روز بعد نیاز علی ، سر کلاس حاضر نیست . بچه ها می گویند : دیروز غروب ، از سرما مرد در حالیکه داشت می گفت ، ستاره می خواهم ، ستاره می خواهم ، یه ستاره برا ننه ام .

    بررسی محتوا

    این داستان ، حکایت از سرنوشت غم انگیز پسری دارد ، که فقر و بیماری او را از پا در می آورد و در همان حال در شهرهای بزرگ ، کت دویست و پنجاه هزار تومانی ، فروخته می شود. اختلاف فاحش طبقاتی در این داستان نمود بارزی دارد. پنجره های کلاس، با وجود سرما ، شیشه ای ندارد و با روزنامه پوشانده شده ، بچه ها از راه های دور با وضع فلاکت باری می آیند و از سرما یخ می زنند. لباس های نیاز علی پاره است و دفتر مشق ندارد. به تصویر کشیدن این حقایق در کنار جمله ی روی روزنامه و خوابی سمبولیک ، که نیاز علی تعریف می کند، خط مشی نویسنده را در طرفداری از کودکان فقیر و کارگران بی پشتوانه نشان می دهد. "درویشیان" درباره آفرینش این داستان می گوید : "باید اعتراف کنم که این زندان کرمانشاه بود که به طور خیلی جدی مرا به نوشتن داستان ، واداشت . اوایل مرداد 1350 در کنگاور کرمانشاه دستگیر شدم. در آنجا مشغول گردآوری افسانه های کردی بودم و شب ها در قهوه خانه ها می خوابیدم . پلیس مشکوک شد و مرا تحویل ساواک داد... دوران سخت بازجویی که تمام شد و توانستم در میان زندانیان سیاسی و عادی ، گوشه جایی برای خودم دست و پا کنم نشستم به مرور زندگیم و حوادث تجربه هایی که  دیده و ا ندوخته بودم و ناگهان در آن گوشه ی دلگیر، دور از چشم جاسوسان ، بغض قلمم ترکید و داستان ” ندارد“ را نوشتم " ( کیوان با ژن ، تابوت هایی برای شعر و داستان ، گفت و گو با علی اشرف درویشیان . نشریه ی ایران ، 6 و 7، ص1)

    بررسی ساختاری

    "ندارد" از نظر طرح قوی نیست و نمی توان آن را داستانی با ساختار محکم دانست . شخصیت ها سطحی و ساده اند و تنها از نظر ظاهری بررسی می شوند. نویسنده با شرح چهره ی مظلوم و بیمار  نیاز علی ، جانبداری خود را از او نشان می دهد و او را قهرمان داستان خود می کند"‌این پسر بچه همان ندارد های سراسر کشور ماست که با سن اندکشان با دنیایی از مشکلات و محرومیتها مواجه بوده و جز نان خالی برای خوردن و پاره پوشهایی برای پوشش بدن نحیف و درمانده ی خو د نداشته اند. در واقع ،" ندارد" درویشیان نماینده قشر وسیعی از جامعه ی ماست . چرا که این نداردها ماحصل همان سیستم ظالمانه ی سرمایه داری دوران پیشین اند." ( جعفر کازرونی (1377) آثار علی اشرف درویشیان در بوته ی نقد ، ‌انتشارات ندای فرهنگ ،  ص0 11)   

    تنها شخصیتی که در داستان حضور دارد ؛ غیر از راوی ، نیاز علی است . راوی که خود شاهد و حاضر در داستان است ابتدا نیاز علی را بدون مقدمه وارد داستان می کند :

    ( - نیاز علی ندارد

    - حاضر- علی اشرف درویشیان(1383 ) از ندارد تا دارا ، نشر اشاره ، چ چهارم-   ص 11)

    با این کار ، تصویری از یک پسر بچه محصل نشان می دهد و پس از آن با توصیف خصوصیات ظاهری او ، معرفی اش می کند . این توصیف از وضع ظاهری او ، فقر شدید مالی خانواده را نشان می دهد. نویسنده از عنصر" گفت و گو" هم در معرفی او استفاده می کند. اولین بار ، هنگامی که به او می گوید نوشته ی روزنامه ای را که روی پنجره زده شده بخواند و او درست و بی غلط می خواند و بار دوم هنگامی است که راوی از او در باره ی خانواده اش می پرسد:

    ( نیاز علی خانه تان کجاست ؟

    - پشت قلعه آقا .

    - اسم پدرت چیه ؟

    - ریش چرمی ، آقا.

    - چه کاره س؟

    - هیچی ، آقا ، خیلی پیره نشسته توی خانه ، آقا .

    - مادرت چه می کند؟

    - بیکار شده ، آقا . دیروز دندان های جلوش افتاد و بیکار شد – همان ص 13)

    این گفت وگوی ساده خیلی نمی تواند زندگی  نیاز علی را فاش کند . سؤال و جوابی ناقص است که راوی مجبور می شود دوباره خودش باقی عوامل ایجاد فقر ‌نیاز علی را بیان کند رابطه ی افتادن دندانهای مادر نیاز علی با بیکار شدنش برای خواننده کشف نمی شود تا زمانی که راوی خود توضیح می دهد که کار مادر او، خندان کردن پسته بوده است .

    یکی از روشهای شخصیت پردازی  نیاز علی  تشبیه هایی است که نویسنده به کار می برد . او برای نشان دادن مظلومیت نیاز علی ، او را به پرنده ای که دست و پا بسته یا مورد آزار است، تشبیه می کند . پرندگان در داستان های دیگر این نویسنده هم نماد مظلومیت اند:

    ( وقتی اسمش را می خواندم…..  با جیغ  کوتاهی  می گفت : حاضر و در این حال صدایش شبیه جوجه کلاغی بود که در مشت فشاری بدهی – ص 12)

     (نیاز علی مثل پرنده ای که نخی به پایش بسته باشند خودش را به سوی مدرسه می کشید – ص 14)

     شخصیت های دیگر داستان در خوابی که نیاز علی تعریف می کند حضور کمرنگی دارند. مش باقر و مادر نیاز علی ، در این خواب سمبل مظلومیتند. اومش باقر را به شکل اژدهایی می بیند که مادرش از او می ترسد :

    ( یک مرتبه اژدهای بزرگی آمد تو خانه مادرم تا اژدها را دید گفت : وای خدا مش  باقر آمد . زود زود از میان دامانش پسته در آورد و خندان کرد. دیدم که مادرم دندان ندارد و خون از دهنش می آید – همان ص 15)

    این خواب به داستان، سبک سمبولیک داده و به ارزش آن افزوده است . نویسنده در بیان زندگی و مرگ  نیاز علی ‌ موفق نیست زیرا هیچ احساسی در خواننده برانگیخته نمی شود اما ذکر این خواب از زبان نیاز علی ، به داستان ، روح سمبولیزم داده است "داستان با مرگ ناگهانی نیاز علی، به پایان می رسد در این داستان نویسنده خود را درگیر شخصیت و چرای بی پاسخ مانده ی داستان نکرده است ؛ چرا معلم دلسوز داستان با وجود مشاهده ی بیماری مرگ آور نیاز علی ، خود را در گیر سختی های زندگی او و خانواده اش نمی کند و یا دست کم او را به درمانگاهی در شهر راهنمایی نمی کند " ( مصطفی فعله گری ، ص 65)

     در صحنه پردازی داستان ، مکان ، وصف نمی شود اما در همان دو جمله ی اول داستان  کشف می شود چون حاضر و غایب تنها در مدرسه انجام می شود ؛ در ادام?داستان وقتی اشاره به روزنامه ی روی پنجره می شود می فهمیم که کلاس ، شیشه ندارد ، پس حتما در منطقه ای محروم واقع شده است . قبل از آن هم اشاره به دیوار کاهگلی مدرسه ، محرومیت آن را نشان می دهد. زمان وقوع داستان ، زمستان است و راوی مستقیم به آن اشاره می کند :

    ( زمستان  آمد . بچه ها از دهات دور می آمدند . وقتی  که می رسیدند  به آدم های  یخی شباهت داشتند  دور مژه ها ابروها و سوراخ بینی شان ، یخ زده  بود. مژه هایشان را که به هم می زدند چق چق صدا می کرد …ص 14)

    صحنه های توصیفی داستان، بیشتر در بیان حالات نیازعلی و بیماری اوست و یکبار هم که سرمای هوا و یخ زدگی بچه ها را وصف می کند برای توجیه مرگ نیاز علی است .

    گفت و گو، نقش مهمی در داستان ندارد. سؤال و جواب راوی و نیاز علی، خشک و رسمی است و تنها ، ادب نیاز علی را در صحبت با معلم نشان می دهد که پس از هر جمله، کلم? آقا ‌را به زبان می آورد. تنها حادثه ی داستان ، مرگ نیاز علی است؛ که خیلی ضعیف توصیف شده است طوری که بحران روحی شاگردان و راوی را نشان نمی دهد.

    نویسنده با اینکه در توصیف نیاز علی، از تشبیه ها و استعارات جالبی کمک می گیرد؛ در اینموقع ، به سادگی مرگ نیاز علی را مطرح می کند و مثل این است که سر و ته داستان به هم چسبیده باشد:

    ( نیاز علی ندارد .

    چند نفر از بچه ها آهسته گفتند : غایب .

    تکان خوردم . جایش خالی بود. غم ناآشنایی در صورت بچه ها دیده می شد . همه سرشان را زیرانداخته بودند . از اکبر مبصر کلاس علت را پرسیدم ، گفت :

         -آقا دیروز غروب مرد . از سرما آقا . خون از گلوش آمد و مرد . هی می گفت   ستاره می خوام

           .  ستاره می خوام . یک ستاره ی قشنگ برای ننه م- ص 16)

    فضای داستان یکنواخت و بدون تحرک است و علت آن اینست که گفت و گو و عمل در آن نیست . تنها زمانی که خواب نیاز علی تعریف می شود  داستان حرکت می کند و جهت می گیرد.

    راوی با اشاره به روزنامه ای که به جای شیشه به پنجره زده اند و نوشته های روی آن ، شکاف عمیق بین طبقات اجتماعی را نشان می دهد و اینکه راوی ، خواندن جمله ی درشت روزنامه را به  نیاز علی واگذار می کند یکی از نقاط قوت داستان است . در این قسمت ، طرز روزنامه خواندن نیاز علی، واقع گرایانه توصیف شده است :

     ( آقا،نوشته کت.

    -  آفرین . درسته بخوان. خب .

    - آقا . دویست و پنجاه ه ... ه... هزار تومانی

    - آفرین . آفرین ، خیلی خوبه . ادامه بده .

    - آقا . در تهران ح.ح .- راج شد – ص 12)

    اشاره ی دیگر راوی به نوشته دیگر روزنامه پس از مرگ نیاز علی است . نویسنده پس از ذکر فاصل?طبقاتی که عامل فقر نیاز علی و سایر شاگردان است ، علت مرگ  نیاز علی  را، عدم بهداشت در منطقه می داند و با این جمله آن را بیان می کند:

    ( چشمم افتاد به روزنامه ی تازه ی روی پنجره . با خط درشت نوشته بود :

     بهداشت برای همه – ص 16)

     

       

     



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  چهارشنبه 86/8/30ساعت  11:56 عصر  توسط مریم غفاری جاهد 
      نظرات دیگران()


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    ;کتری!
    دلخوشیهای خوابگاهی
    عکس های گمشده
    اخلاق فدای مذهب
    خلاف مجاز!
    توله سگ های شیطان
    گوشی طفلکی من!
    کابوس
    سنتور خانم!
    [عناوین آرشیوشده]
     
    *AboutUs*>